خرید بک لینک
خونه ی ما خیلی آرام است ...خیلی ساکت...خیلی بی سر وصدا ... به این خاطر که ماه مان بیش تر مواقع خونه نیست، بابا هم به مراتب از ماه مان بیشتر است در خونه، اما وقت هایی هم که خونه ست سرش گرم کار های خودش است، این وسط من هم یا دانشگاهم، یا وقت هایی هم که در خونه ام سرگرم با کتاب هایم هستم، یا درس هایم

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 3:06

از اتفاق های قشنگ روزمرگی هایم این بود که رفته بودم کتاب فروشی کتاب بخرم، وقتی می خواستم حساب کنم دیدم پیرمردی شصت هفتاد ساله یک عالمه کتاب خریده است، آن هم چه کتاب هایی، فروشنده بهش گفت چه همه کتاب انتخاب کردین حاجا قا!

پیرمرد گفت : آره دیگه برای عیدی بچه ها براشون کتاب گرفتم...

بعد یادم افتاد چیزی که این روز ها کمبودش بیشتر از همه چیز حس می شود کتاب و کتاب خواندن است ، و با این حرکت یک گام خیلی کوچک می توان برای فرهنگ کتاب خوانی برداشت.

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 3:06

با شروع ترم جدید، هر روز کلاس داشتن دیگر مثل قبل نمی توانم حرم بروم، برای همین پنج شنبه هایم را برای حرم مطهر اختصاص داده ام اگر قسمت شود، حتی در ایام تعطیلات، نمی دانم از این پنج شنبه تا آن پنج شنبه دلم چه قدر تنگ می شود که برای پنج شنبه ها روز شماری می کنم... امروز اما فرق داشت، انگار هر موقع کم م

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 2:37

و بالوالدین احسانا وقت هایی بود که با دوستان بیرون می رفتیم و یا برای رفتن به هیئت برنامه ریزی می کردیم.او هم همراه ما بود،اما اگر خانواده اش چیز دیگری می گفتند،دعوت ما را رد می کرد و با آنها میرفت. به شدت مطیع حرف پدر مادرش بود؛ هرچه آنها می گفتند در اولویت بود. در صورتی که ممکن بود ما به خاطر دوست

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 2:37

این روز ها شده ام عین عقده ای ها، عقده ای موجودات کوچک فسقلی ریزه میزه، عقده ای بچه ها.تا حدی که دیروز در نماز خانه ی دانشگاه که یکی از بچه های سال بالایی دخترک پنج، شش ماهه اش را آورده بود، دست از پا نشناختم و رفتم جلو و گفتم می شه بچتونو بغل کنم؟ ماه مانش اجازه داد، بچه را له ش کردم بس که فشارش

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 20:42

راستی راستی دنیای کوچکی است، وگرنه یکی از دوستای های خیلی صمیمیم که خانوادگی حتی با هم در ارتباطیم کجا و پسر همسایه ی دو تا خونه ی آن طرف تر ما کجا؟!... فاطمه ای که درسش همیشه عالی بوده و همیشه هر مشکلی موقع تست های عربی داشتم،برایم حلش می کرد و دست آخری رتبه اش را شد دویست و خورده ای، و توانست برسد

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 20:42

این جمعه از آن جمعه هایی ست که از نظر دل گیری رد خور ندارد...... روز های جمعه دل گیر است... اما این جمعه دل گیری ش مضاعف است... این جمعه مدینه دیگر فاطمه ای ندارد ... دیگر علی، زهرایی ندارد... نمی دانم قلب حضرت شان این روز ها چگونه زده است از غربت جده ی شهیده اش... اصلا نمی دانم چشم هایش را چه غمی گ

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 14:06

امروز که با ماه مان داشتیم می رفتیم بیرون، تو ماشین به ماه مان گفتم:مامان سر کلاس منطق چهار واحدی اونم منطق مظفر که خط به خطش منطقو عربی توضیح داده و از منابع ارشده که هر موقع آدم میره سراغش چهار ستون بدنش می لرزه سر درد نمی گیرم! ولی سر کلاس یک ساعت و نیمه ی تاریخ تحلیلی اسلام سر درد می گیرم... بس

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 14:06

این روز ها دائم این مصرع دوم این شعر در ذهنم ست..

که چه جوری می شود شکر نعمت را به جا آورد برای این نعمت بزرگ...

برای اهل بیت...

ما کجا و ...

...

این اشک ها به پای شما آتشم زدند

شکرخدا برای شما آتشم زدند

...

شکر خدا برای شما آتشم زدند...

شکر خدا ...شکر خدا...


برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 14:06

از اتفاق های این هفته این بود که رفتم اتاق بسیج، پیش ریحانه برای کار نشریه، ریحانه از اون دسته از دختر هایی ه که خیلی بیش از اندازه فعاله و فوق العاده مسئولیت پذیر، از این دختر هایی که یک سر دارند و هزار سوداوالبته مسئول بسیج، رفته بودم تا برای کارای نشریه باهاش هماهنگ کنم و ... یک هویی تا منو دید

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 14:06

کلاس تاریخ ادیان، همین طور که از اسمش معلوم ست ...ادیان را از نظر تاریخی بررسی می کند !دیروز استاد جانمان برایمان از ادیان های دیگه ای که در سر تا سر جهان وجود دارد چند تا فیلم گذاشتن. وقتی فیلم ها تموم شدن .. گفتم: استاد آدم وقتی تاریخ دین های دیگرو می خونه، و برسی می کنه، می بینه هیچ دینی تو ی دن

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 14:06

از اتفاق های قشنگ دیگه ی این هفته این بود که سه شنبه رفتم کتابخونه ی دانشگاه، دنبال کتاب های متفرقه می گشتم ، که اولین کتابی که پیدا کردم نور الدین پسر ایران بود، کتابی که خیلی تعریفشو شنیده بودم و مشتاق خوندنش شده بودم، رفتم دادم خانم قرائیان که برام ثبت کنند خیلی برام عجیب بود که کتاب به این معرو

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 14:06

اما قشنگ ترین اتفاقی که می تونست برام بیفته توی این هفته پیدا کردن این دو کتاب بود ، خدا می دونه، نصف کتاب فروشی ها رو گشته بودم تا پیداش کنم، طوری که وقتی گفتم اقا این دو کتابو دارین و گفت بله می خواستم از شدت خوشحالی بال در بیارم... دست آخری عاقبت جوینده یابنده بود^_^ و اون دو کتاب : ابووصال_ ای

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 14:06

انصار چه کسانی بودند؟ انصار کسانی بودند که در زمان پیامبر چه خدمت هایی برای اسلام انجام دادند.! و پیامبر چه قدر دوستشان داشت... اما وقتی ماجرای ثقیفه را دیدند، سکوت کردند، و هیچ نگفتند ... سکوتی که در برابر باطل بود و از دختر پیامبرشان دفاع نکردند... امروز دقیقه ها داشتم به این فکر می کردم...اگر ما

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 14:06

یک. کتف چپ م به شدت درد میکند. دردش میپیچد توی تنم و این چندخط را مینویسم دو. به خدا درد دارد این همه کثافت. به خدا من بچه مذهبی هم دیگر خسته شدم از دیدن مذهبی هایی که درونشان لجن زار معایب است و بیرون شان محاسن. امام صادق اینها با امام صادق ما فرق دارد که میفرماید «لا تکونوا علینا شینا» یا امام این

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 14:06

می دانی جان دلم امروز بعد از ظهر که خودم تک و تنها بعد از یک روز خستگی آور خودم تک وتنها رفته بودم کافی شاپ و برای خودم موکا سفارش می دادم به چه فکر می کردم؟... به این که عشق آدم ها را بزرگ می کند... روحشان را قوی می کند... عشق آدم ها را به خدا نزدیک تر می کند... اصلا حدیث است که من عشق و عف...مات

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 14:06

شرمنده... اشتباه شد... این را اگر دوست داشتین گوش کنید متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False">

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:33

بعضی چیز ها هستند که هر موقع یادش می فتم دل م می گیرد.. ... مثلا روزی که پیامک اومد مریم جان ؟... می خواستم بگم مامان زهرا فوت شدند... وای انگار می خواست دنیا روی سرم آوار شود... زهرا... وقتی برای امتحان های ترم اومد مدرسه بعد 3،4روز از فوت ماه مانش... پاهایم قدرت جلو رفتن را نداشت...فقط دیدم زهرا با خاله اش اومده مدرسه و آرام گریه می کند...سال کنکور بود...آخرای سال... نتوانستم ... ولی ...ولی رفتم جلو... تا من را دید .... از خود بی خود شد... انگار که بغضش ترکیده باشد... زهرا از چند وقت پیشش باهام درد ودل کرده بود ... مریم خیلی نگرانم مامانم مریضه... و منی که تا چند روز پیشش برایش از امید حرف می زدم چه باید می گفتم... منی که برایش از معجزه حرف می زدم الان باید رو برویش می ایستادم... و باید ... زهرا خودش را در بغلم انداخت و تا در جان بدن داشت گریه می کرد... گریه که نه داد می زد ...ضجه می زد... همه ی بچه ها دور و برمان جمع شده بودند ...همه گریه می کردند... هرچه دلداریش می دادم...اصلا ... هیچ فایده ای نداشت... زهرا از خود بی خود شده بود...و فشارم می داد و داد میزد... ... آن روز وقت

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:33

اصلا امشب که نرفتم روضه ی مادر دلم شکسته تر است ... هر روز بعد از کلی خستگی و و درس و دانشگاه و مسیر طولانیش و ... ، فقط و فقط ی ساعتی از شب رفتن روضه ی مادر می تواند حالم را خوب کند... هیئت های مادر ...جنسش فرق دارد... گفته بودم دو تا روضه از پا در می آورتم یکی روضه ی علی اکبر ... یکی هم روضه ی مادر... ولی امشب دلم شکسته است که حتما خیلی در گیر روزمرگی های زندگی ام شده ام که مادر دخترش را دعوت نکرده است... ... حضرت آقا می فرمودند: من تمام حوائجم و خواسته هایم را جمع می کنم می گذارم برای فاطمیه ...برای روضه های مادر... ... به قول استادمان این روز ها حاجتی که جز ظهور مهدی غریبشان نداریم... ولی ... مادر دعایش رد خور ندارد...باید بگویم... هرچه که دارم و ندارم هبه ی خود مادر است...اگر دعای مادر نبود... بعد یک سال و نیم این در و آن در زدن برای رسیدن به آن چیزی که دوستش داشتم نمی رسیدم... کاش ما هم نه عین مادر ولی مثل مادر در راه امام زمان یمان شهید می شدیم...فدا می شدیم... یا فاطمه اغیثینی.... مثلا کاش مادر مان مزار می داشت...و عقده های دلمان را برایش خالی می کردیم از دست این روزگار ... یا

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:33

یادتان هست؟... بچگی هایتان.؟... 7سالگی مثلا...روز های پر از شور و شوق مدرسه ...مگر می شود کسی روز اول مدرسه اش یادش نیاید... یادتان هست... شدیم کلاس دومی... و برای اولی ها قیافه میامیدم که ما از شما یک سال بزرگ تریم... ... چشم روی هم گذاشتیم شدیم راهنمایی ... یکهویی از دنیای بچگی پرت شدیم در دنیای نو جوانی...دنیایی بود برای خودش...عاشق هنر پیشه ها و جو گیری ها ... دنیای دبیرستان هم که دنیای دیگری بود برای خودش ...مخصوصا سال کنکور که به نظرم در عین حال که سخت ترین سال تحصیلی ست بهترین سال عمرست... ... یادتان هست آن موقع ها کسانی را داشتیم و الان دیگر نداریم...؟.. چه دوستانی... آن موقع ها چه قدر دعا دعا می کردیم دوران مدرسه تمام شود و راحت شویم... چه قدر دوست داشتیم زود بزرگ شویم... چه روز هایی بود آن روز ها... چه روز هایی که گذشت ... یک روز بد ،،یک روز خوب، یک روز سر حال ،یک روز گریان، ... چه افرادی بین مان بودند و الان زیر خروار ها خاک هستند... و از بین مان رفتند... چه دوستان جوانی که کسی حتی فکرش را نمی کرد به این زودی ها بمیرند... می دانی... غم ناکی ش کجاست؟... این که عمرمان مثل

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:33

آن قدر سرم شلوغ شده است ، آن قدر کلاس دارم، که حتی فرصت این که سرم را بخارانم هم ندارم.... قبل تر ها هر موقع اراده می کردم می توانستم بروم حرم ...و فرصت های خالی ام خیلی خیلی بیشتر بود ...ولی الان به جز پنج شنبه ها و جمعه ها فرصت خالی ه دیگری ندارم... یا حتی شب ها اگر دیر تر می خوابیدم استرس این را نداشتم که باید ساعت 6:30از خواب پا می شدم برای دانشگاه، ولی الان هر شب باید زود زود بخوابم تا صبح با خیال راحت بلند شوم.. امروز بعد از مدت ها رفتم حرم ... سر راه باید می رفتم لوازم التحریر هم برای شروع ترم جدید می گرفتم، البته نه این که از این دختر های سوسول باشم که هر ترم بروم و برای شروع ترم جدید کلی لوازم التحریر بگیرم، نه ... واقعا احتیاج داشتم ...البته دوستان جان می گن یکم سوسولی توی خونت وجود دارد... بعدش که تو اتوبوس نشسته بودم و کتاب می خواندم ، یک خانم مسن بغل دستم نشسته بود و گفت : دخترم وقتی اتوبوس داره حرکت می کنه چشمات ضعیف می شه کتاب نخون، بهش لبخند زدم ...کتاب را گذاشتم توی کیفم برای این که دلش نشکند و حس نکند با دیوار حرف زده است... بعدش رفتم حرم... یک راست انقلاب ..همه ی

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:33

میدون بهارستان خیلی دوره از خونه ی مائدشون... ولی به خونه ی آقاجون اینا خیلی نزدکیه ... آقاجون با اینکه یکی از ثروت مندای زمان خودشون بوده ولی خونشون تو پامنار بوده...ی خونه ی قدیمی خیلی خیلی بزرگ ....خونه ای که از یک سرهنگ کل شو خریده بودن ... یعنی نزدیک بودن الان دیگه نیستن ..کلا تهرون نیستن... بعد از مرگ آقاجون و گرفتن خونشون توسط میراث فرهنگی اومدن مشهد... هنوزم که هنوز هست هر موقع با ماه مان می ریم بازار بزرگ ماه مان دلش می گیرد .... وقتی از محله شان رد می شویم... با مائده و... که رفته بودیم بازار...رد که می شدیم گفت :عه عه مریم این جا شعبه ی دانشگاهتون تهرونشه ها ... دانشگاهی که کلی براش زحمت کشیدی....کلی درس خوندی که قبول بشی...کلی دعا دعا کردی... دانشگاهی که ی زمانی خیلی بهش رغبت نداشتی ولی یهویی عاشقش شدی... عاشق محیطش ... عاشق سطح درسیش که از فردوسی صد برابر بالاتره و علامه ای که عاشقش بودی... دانشگاهی که عاشق استاد هایش بودی مخصوصا استاد انصاری نویسنده ی کتاب گلبانگ رهایی ،شکر و شکایت...هزار تا کتاب تفسیر دیگه... ... میگمم: مائده می دونی ی چیز دیگه ایو؟این دانشگاه شهید پ

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:33

امروز از آن روز های خسته کننده ای بود که واقعا الان که روی تختم خوابیده ام حس می کنم هر لحظه ممکن است خوابم ببرد... چهارشنبه ها هشت تاچهار کلاس دارم ، این وسط ده تا دوازهم خالی ست ، ولی برای این که هفت ترمه تمام کنیم البته به اختیار، دانشگاه این بین هم برایمان کلاس گذاشته است... بچه های ترم بالایی می گویند اگر با واحد های خود دانگشاه بردارین هفت ترمه تمام می کنید... بعدش شش صبح از خواب بلند شوی ، بابای جانت تا ایستگاه مترو جای خونتون برساندت...بعد طالقانی سوار مترو شوی و جای دانگشاه پیاده شوی وکلی پیاده روی ،هشت صبح منطق داشته باشی فاجعه ایست بس عظیم ...در حالت عادی منطق فاجعست چه برسد که هشت صبح باشد... امروز سر کلاس تاریخ ادیان استاد می گفت : خونه یمان قبل تر ها قیطریه بوده است و .... از این صوحبتا ، ولی با وجود 15سال اومدن مشهد دلم برای تهران تنگ می شود... هرچند کلاسش را با چشم های باز می خوابیم ولی استاد خوش اخلاقش کلاسش را قابل تحمل کرده است... قرارا است به تیم نشریه ی دانشگاه هم اضافه بشوم دیگر نمی دانم ساعت هایم برای خودم است یا نه؟... در حالت عادی بیست و هشت ساعت دانگشاه هستم..

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:33

می دانی تا قبل از این که بروم کربلا ، دعا دعا می کردم، که ارباب برای یک بار هم شده کنیزت را بخر، ارباب نگذار آرزو به دل بمانم، ارباب نگذار ناکام بمانم و بمیرم و حرمت را نبینم... اشتباه کردم .... اشتباه کردم... به مائده قبل تر ها می گفتم این شعره که میگه بیچاره اون که حرم رو ندیده بیچاره تر اون که دید کربلا تو اشتباه میگه می دونی چرا چون اونی که رفته بالاخره ی بار کربلا رو دیده ولی اونی که کلا ندیده بیچاره تره... می گفت فکر می کنی ... ولی من باور نمی کردم... ولی الان می گویم بیچاره اون که حرم رو ندیده...بیچاره تر اون که دید کربلاتو... کربلا دیدن آدم را بیچاره می کند... هر شب جمعه ساعت به وقت دل تنگی ، دلت هوای حرم ارباب ت حسین را می کند... هر شب جمعه دلت برای قبة الحسین پر می کشد..... کربلا دیدن ادم را بیچاره بیچاره ی بیچاره می کند ... دیگر نمی گویی فقط یک بار بطلبم ارباب، می گویی ارباب هر سال بطلب.. ... یعنی می شود هر سال...یا دوباره ... متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 د

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:33

عصر جمعه ها را اصلا اصلا دوست ندارم...بیشترمواقع عصر های جمعه دلم می گیرد... نه این که خیلی آدم خوبی باشم و بفهمم دلیل اصلی دل گیری عصر های جمعه ماجرای نیامدن های آقای غریبمان است...نه، آن قدر سعادت این چیز ها را ندارم...نمی دانم از چه ولی می گیرد...عجیب هم می گیرد... آن موقع است که دلم می خواهد فارغ از هر کاری ، بروم بیرون، مخصوصا جای زیارتی باشد...مخصوص تر حرم باشد... ولی نمی روم چون عصر های جمعه خیابان ها خلوت است... و اگر بابا نرسانتم نمی روم هر جایی... امروز بعد از ظهر که داشتم با بی حوصلگی تمام درس می خواندم ، و دلم گرفته بود ... درس را گذاشتم... و... بعدش دیدم یکی دارد زنگ می زند... شماره اش را سیو نداشتم برای همین وقتی جواب دادم ...پرسیدم شما ؟: گفت : محبوبه ام... باهاش خیلی حرف زده بودم ولی هر دفعه می خواستم شماره اش را سیو کنم یادم می رفت... یک دفعه و غیر منتظره محبوبه پرسید: شما حرمی؟من احساس کردم حرمین... اخه چه جوری می شود... شما چه طوری هستین؟...که ناگفته های ما را می دانید... یا حضرت مادر...

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:33

حالم بد است ، خراب است ...انگار ی بغض وسط گلویم گذاشته اند ، که این بغض دست دارد ... و داردگلویم را از درون فشار می دهد... .... روضه ی مادر شنیدن فقط و فقط جان می خواهد...یک جان پر تحمل... وگرنه ادمیزاد است دیگر ، روحش تحمل ندارد ، می شکند... امروز ساعت چهارو نیم رسیدم خونه ، مامان زنگ زدن گفتن مریم جان مامان ساعت 6:20اگه می خوای بیای هیئت، خودتو برسون فلان جا که منم کارم اون موقع تموم میشه بیام دنبالت دیر نشه و راه نزدیک تر بشه.. وقتی رسیدم خونه، خستگی از سر و رویم می بارید صبحش از 6:30بیدار شده بودم .... ولی با همه ی خستگی ها نتوانستم از روضه ی مادر دل بکنم... ولی .... ولی ... حس نمی کنی ماجرا مال سال ها پیش است ...حس می کنی همین امروز اتفاق افتاده است... خدایا ... برسان منتقم را.... متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخ

برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:33

صفحه بندی